آب حیاتست ورای ضمیر جوی بکن کآب به جو می رسد
آب بزن بر حسد آتشین باد در این خاک از او می رسد
عشق و خرد خانه درون جنگیند عربده هر لحظه به کو می رسد
هر چه دهد عاشق از رخت و بخت عاقبت آن جمله بدو می رسد
گر چه بسی برد ز شوهر عروس او و جهازش نه به شو می رسد
مایده ای خواستی از آسمان خیز ز خود دست بشو می رسد
مژده ده ای عشق که از شمس دین از تبریز آیت نو می رسد
998
آتش عشق تو قلاووز شد دوش دلم سوی دل افروز شد
چون به سخن داشت مرا دوش یار چون به دم گرم جگرسوز شد
من چه زنم با دم و با مکر او کو به دغل بر همه پیروز شد
این دل من ساده و بی مکر بود دید دغل هاش بدآموز شد
هر چه به عالم خوشی شهوتست همچو پنیر آفت هر یوز شد
آه که شب جمله در این وعده رفت بوسه دهم بوسه دهم روز شد
یار برهنه به قبا میل کرد عقل دگربار کمردوز شد
999
از سوی دل لشکر جان آمدند لشکر پیدا و نهان آمدند
جامه صبر من از آن چاک شد کز ره جان جامه دران آمدند
چادر افکنده عروسان روح در طلب شاه جهان آمدند
بر مثل سیل خوش از لامکان رقص کنان سوی مکان آمدند
صورت دل صورت ها را شکست پردگیان ملک ستان آمدند
هر چه عیان بود نهان آمدند هر چه نهان بود عیان آمدند
هر چه نشان داشت نشانش نماند هر چه نشان نیست نشان آمدند
1000
آنچ گل سرخ قبا می کند دانم من کان ز کجا می کند
بید پیاده که کشیدست صف آنچ گذشتست قضا می کند
سوسن با تیغ و سمن با سپر هر یک تکبیر غزا می کند
بلبل مسکین که چه ها می کشد آه از آن گل که چه ها می کند
گوید هر یک ز عروسان باغ کان گل اشارت سوی ما می کند
گوید بلبل که گل آن شیوه ها بهر من بی سر و پا می کند
دست برآورده به زاری چنار با تو بگویم چه دعا می کند
بر سر غنچه کی کله می نهد پشت بنفشه کی دوتا می کند
گر چه خزان کرد جفاها بسی بین که بهاران چه وفا می کند
فصل خزان آنچ به تاراج برد فصل بهار آمد ادا می کند
برچسب:
نویسنده: nila
تاريخ: سه
شنبه
7 خرداد
1392 ساعت: 17:11